![]() |
![]() |
|
| دست نوشته های وحید شاهرخیان |
|
با سلام خدمت دوستان گرامی برای اولین بار یک ترانه گفتم می دونم ایراد های زیادی داره به بزرگی خودتون ببخشید ************************************************************* دیگه تموم شد ای عزیز اخر بازی هم رسید یاد تو از توی دلم مثل کبوتری پرید این و بدون ای نازنین این اخرین ترانمه قصه سرسپردنم غصه بی تو مردنه دیگه گذشته اون روزا روزای پر گرفتنت روزای سرسپردگیم دوست دارم ها گفتنت می خوای بازم بازی کنی با این پرنده غریب مگه بهم نگفتی که واسم داری چند تا رقیب اینو بدون مردی برام تموم شده نوبت تو اروزمم همینه که حروم با شه قسمت تو اینو بدون مردی برام تموم شده نوبت تو اروزمم همینه که حروم با شه قسمت تو |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم دی 1387ساعت 8:22 توسط وحید شاهرخیان |
|
|
مرا نخوان در اين اخرين دقايق
چرا كه ديگر پايان يافته ام ثانيه هايم به اخر رسيده اند و اخرين قدمهاي نفسم بر روي ساحل اندوه پا مي گذارند تا رد پاي ديروز خويش را بيابند گم كرده سرزمين احساس را مرا نخوان اي مظهر غرور مگر مرا با دستهايت در گوري نگذاشتی كه خروجي از ان نيست در شبي تيره سرد پشتم را با خاكی اشنا کردی که سالها بود همبسترش بودم لعنت بر تو باد كه مرا زنده در گور فرو بردي وتوخود مرده ،زنده اي لعنت بر تو بر تو اي تنهايي |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 9:34 توسط وحید شاهرخیان |
|
|
با سلام خدمت شما دوستا ن عزیز متاسفانه به دلیلی مجبور شدم این پست رو فعلا پاک کنم از تمام دوستانی که با دادن نظر و بازدید از این وبلا گ مسبب خوشحالی من شدند تشکر و قدر دانی میکنم در ضمن تا مدتی دیگر این پست رو مجددا ارسال میکنم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 13:9 توسط وحید شاهرخیان |
|
|
سلام دیروز که داشتم با یکی ازدوستان(نادوست)صحبت می کردم می گفت عشق چیه فقط پول و(...)و...مهمه عشق مال تو غصه هاست مال اون قدیمیا .خونه که اومدم این دو بیت روبراش گفتم به بزرگی خودتونببخشید دیگه
جز خوردن و خوابیدن از تو چه کارآید ازبرکت کوی تو مرگ به بار آید اندیشه ات دون و ازدرون تاریک است از نعمت روی تو ننگ به بار آید
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم دی 1387ساعت 13:54 توسط وحید شاهرخیان |
|
|
تو یه سایه جایی که دور از چشم مردم بود پاشو بلند کرد ته کفشش و نگاه کرد سوراخش بزرگتر از صبح شده بود که به مدرسه می رفت سعی کرد با جورابش اونو بپوشونه اخه زمین وحشی تر از همیشه یخ زده بود ترک کف پاشم غوز بالا غوز شده بود. کاش زودتر برسم لااقل می تونم با دستام پاهامو گرم کنم بی خود امیدوار بود چون دستاش از سرما تاول زده بودند و خودشون نیاز به محبت داشتند.ماشینی از جلویش رد می شد با خودش گفت: خوش به حالشون الان توی ماشین گرم گرمن،هواسش به گرمای ماشین بود که ناگهان چاله آب اونو به تله انداختند یادش رفته بود که چاله های سختی همیشه در انتظارشن، از شدت درد می خواست گریه کنه اما غرورش این اجازه رو به اون نمی دادبغض گلوشو گرفته بود با خودش عهد کرد تو کوچه بعدی کفشاشو با هم عوض کنه آخه اون یکی کفشش هنوز زنده بود. خندید و گفت: ما پاها باید به هم کمک کنیم آخه ما تنهاییم. ناگهان چشمانش سیاهی رفت درد استخوان شکنی حس کرد اینگار که با یه بیل سرد بزنند تو سرش بعدم خنده و فرار چند تا پسر غرورشو فراموش کرد و زد زیر گریه ،چند دقیقه پیش نگران شکستن غرورش بود اما حالا دلش شکسته بود. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 13:25 توسط وحید شاهرخیان |
|
|
زیبابه دلم افتادامشب تو می ایی
امشب تو می آیی از کنج زیبایی امشب تو می آیی تا خلق کنی بیدار تا خلق کنی بیدار از مکتب تکرار دانم که می آیی از گوشه عُزلت از ما تو میرانی این پنجه غفلت در دفتر عشقم نامت بهاری باد در بحر این دیداریادت کناری باد بر ساحل قلبم پیدا شده پایی دانم که پای توست دانم که می آیی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 12:1 توسط وحید شاهرخیان |
|
|
کاش کتابی داشتم با صفحات نیلی که هر وقت آن را می گشودم از درونش نور می زد شمع میزد کاش کتابی داشتم که صفحه بسم الله اش سبز بود که وقتی میگشودمش باد می آمد از درون هجای سنگینش که درونش طراوت بود که درونش اسب ها می چردیند که درونش مزه شیرینی می داد کاش کتابی داشتم خالی از واژه تنهایی پر امواج خدا که درونش قفسها با در باز بودند یا نه اصلا قفسی نبود کاش آب درونش جریان داشت باغچه ای داشتم پر زیبایی علف که درونش هزر نبود درون باغچه ام خدا را میکاشتم کاش دریاچه ای داشتم نقری رنگ، ابی رنگ و همه رنگها . رنگ ها همه زیبایند بجز رنگ جدایی که سالهاست از کتابم اخراج شده از زمانی که چشم وا کردم. اری من جدایی را دار زدم کاش در دنیا قا نون من جاری بود قانون عشق ،دوستی،زیبایی،نور خدا،هر چه خوب بود درون قانون من بود هر چه قانون بود باید خوب می بود. کاش سنجاقکها ،گلها، اقاقیها درونش بودند کاش صبح نیز ستاره داشتیم کاش می شد روی ابر ها خوابید در کتاب من می شود کاش می شد چون ابر پهن شد هوا رفت هر جا که می خواهی بدون حجاب آدمیت کاش لااقل این حجاب زیبا را میداشتیم در کتاب من هست . بدور از غم و اندوه ،تنهایی را از شهر کتابم دور کرده ام اصلا کاش می شد این واژه نحس را از خاطره ها پاک کرد افسوس که این قدرت را ندارم حتی در کتاب خویش. عشق تنها زندانی کتابم بود و زندانبان من بودم تو بودی ما بودیم اری ما اری ما در کتابم تنها نامه عاشقانه بود پر از لانه های گنجشکان،گنجشکانی که همسایه کلاغ ها بودند کلاغ هایی که سیاه بودند.چرا فکر می کنید سیاه زشت است در شهر و کتاب من همه چیز زیباست درون کتابم آگهی ترحیم نیست، شکواییه،پاسگاه، دادگستری نه درونش اینها نیست درون کتاب من تنها خدا جاری است. برگ هم درون کتابم جاری است سبز،زرد،قرمز همه و همه یکجا روی درخت و زنده. پاییز در بهار بود زمستان در تابستان و همه با هم دوست بودیم کاش می توانستم گلفروشی را تعطیل کنم تا به این قتل عام بی رحمانه پایان دهم کاش دنیا تنها کتاب من بود که کودکان یخ نزنند زیر اندیشه تنهایی ما . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم دی 1387ساعت 22:31 توسط وحید شاهرخیان |
|
|
عریان است پندار این مرد کهن
داغان است افکار این مرد کهن اواره شد بلبل به دشت عاشقی گریان است اسرار این مرد کهن دلداه شد دیوانه ی روی چمن پایان است انکار این مرد کهن عابد شده وارد به شهر عاشقی پنهان است اذکار این مرد کهن ---------------------------- می دونم کلی اشکال داره اخه خیلی تو این سبک کم تجربه هستم به بزرگی خودتون ببخشید
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم دی 1387ساعت 10:55 توسط وحید شاهرخیان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره شعر لاگ |
|
ممنون که به این حقیر محتاج سر زدین با دادن نظراسمتون واسه همیشه رو دیوار قلبم هک می شه.
|
| پیوندهای روزانه |
|
سسس سیستم مدیریت محتوای Rash CMS برترین گوشیها آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 |
| آرشیو موضوعی |
|
عمومی شعر |
|
RSS
|